تبلیغات شما اینجا شرکت دیجیتال مارکتینگ پنل پیامکی - پنل اس ام اس - مدیانا اس ام اس طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
داستان خواستگارهای یک دوست 4
وایییییییییییییی منو ببخشید اینطوری مطالب رو می گذارم بازم این قسمت رو جا انداختم یعنی این دوستمونم از هر قسمت چند بار فرستاده بودن و اصلاحیه و ... من یکم گیج شده بودم خجالت میگن آشپز دو تا بشه یا آش شور میشه یا بی نمک زبان
یه روز تا رسیدیم خونه مادربزرگم، عزیز گوشی رو برداشت و یه زنگ زد که مریم خانم بیا که بچه ها اومدن مگه نگفته بودی دلم برای شادی تنگ شده؟ خواستی بیا ببینش قیافه من ااز کی تا حالا مریم خانم دلش برای من تنگ میشه؟!
در همین حین دختر خاله کنجکاو بنده که معرف حضور هستند وارد شد(اینا کوچه پشتی مادربزرگم خونشون بود تا ما میومدیم بدو میومد اونجا) چند دقیقه بعد از ایشون هم مریم خانم و شوهرشون و پسرشون هادی اومدند اونقدر اومدنشون عجیب بود که پدرم با تعجب پرسید اتفاقی افتاده مامانم هم سریع گفت نهههه، عزیز یه کم حال ندار بود اومدن بهش سر بزنن
خلاصه چند ثانیه بعد از تعارفات معمولی عزیز رو کرد به منو گفت شادی جون چایی بیار عزیزم منم مثل همیشه دیدم دختر خاله ام به در آشپزخونه نزدیکتره گفتم سحر جون چایی میاری؟ دختر خاله ما نیم خیز بود که مادربزرگمون یه چشم غره بهش رفت و گفت : به شادی گفتم. تو بشین!
آقا ما چایی رو آوردیم. همه ساکت بودن. از کنار شادی که رد شدم آروم گفت مبارکههه
موقع تعارف کردن چایی هم مریم خانم با یه لبخندی نگام کرد و گفت ایشالا عروسیت
رسیدم به هادی، سرش پایین بود اصلا سرشو بالا نیاورد. طفلی، تا فنجون رو گذاشت تو زیر فنجونی اونقدر لرزش دستش زیاد بود که تا بذاره زمین نصفه چایی ریخت توی زیر فنجونی
پیش خودم گفتم این چرا اینقدر دست و پا چلفتیه خوبه نیومده خواستگاری (یکی نیست بگه آدم اینقدر خنگ میشه دختر؟؟!!!!)
خلاصه مامانم رفت کنار مریم خانم و درگوشی یه چیزایی بهم گفتنو مریم خانم یه آه بلندی کشید گفت باشه خب من حرفی ندارم بعد هم بدون اینکه میوه بخورن رفتن بابام هم گفت این چه اومدنی بود چه رفتنی؟
این وسطا سحر هم ریز ریز میخندید و کوچیک و درشت بارم میکرد وقتی باهاش صحبت کردم کاشف بعمل اومد که سحر حرفهایی رو که مریم خانم در مورد خواستگاریه من و هادی زده
شنیده و فکر می کرد که من هم در جریانم وقتی فهمید چیزی نمیدونم گفت بابا تابلوه هی دور و ور تو میچرخه هی ازت تعریف میکنه یعنی تو خودتم نفهمیدی
جونم براتون بگه که مامانم دوزاریش افتاد که بالاخره این دختره سادش یه چیزایی فهمیده و بعده 10 سال، دیگه نمیشه مخفی کاری کرد.
خلاصه اون روز مامانم بابامو بچه هارو بهانه اینکه شما برید ما کارمون تموم بشه میام یه کم جمع و جور کنمو بچه ها درس دارنو و... فرستاد رفتن
من و خودش موقع برگشت سوار اتوبوس شده بودیم که تعریف کرد آره اینا یه چند سالیه میگن من هم که میدونم تو میخوای ادامه تحصیل بدی و اصلا قصد ازدواج نداری از طرفی چون خیلی به عزیز میرسن روم نشد بهشون مستقیم بگم نه اینه که هر دفعه یه چیزی گفتم امروزم گفتم بابات نمیدونه بفهمه الان ناراحت میشه چرا بهش چیزی نگفتم و مشورت نکردیم. الکی گفتم حالا باهاش صحبت کنم ببینم چی میشه ولی میدونم که بابات جوابش منفیه الان بهش بگم برای تو بد میشه چون میگه دختره اینقد حوله به این زودی میخواد شوهر کنه (حالا من 25 سالم بود) اونم به کی؟ کسیکه پدرش دیپلم داره؟
خب منم از اونجایی که گفتم بنظرم پدر و مادر صلاح آدمو بهتر میدونند چیزی نگفتم البته این ماجرا به اینجا ختم نشدااااا
ادامه دارد....
+ تعداد بازدید : 7 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :